|
|
|
|
|
لشكر زمستان باهمه توپ پرش ،بالاخره ازپا افتاد.زمين پوست انداخت وريه هايش را ازهواي مطبوع پركرد .بهارازراه رسيد،فصل گل ،رنگ، تنوع وعطروهرچه بوي خوش است .زمين جوان شده ومثل ساعات صبح زود ،تردو دلچسب است .ماهم به لطف خدافرصت كرديم تادرهرسني طعم جواني را بچشيم وسال جديد را به جشن بنشينيم . هزارخانه اين سمت ،هزار خانه آن سمت، هزارخانه بالا وهزار خانه پايين هم عيدگرفته اند .آيا مثل ما ، يا نه ! لباسهاي پارسال را پشت ورو كرده اند ؟شيريني را به بهانه اي از سفره عيد برداشته اند ؟ كفش هاي كهنه را با آب و واكس برق انداخته اند و... پدر بچه هاي همسايه دست راستي هست ؟ مادر هست؟ همه اعضايشان جوراست؟ نكند يكي را ازدست داده اندوبهارشان با اندوه قرين شده است . چقدر مي توانيم اميدوار باشيم كه هنوز انسانيم وعيدمان را مثل شاديهاي ديگر باهم تقسيم كنيم. خدا را چقدر به دلمان راه داده ايم .ازخودتان بپرسيد.چند تا دل به دست آورده ايد ؟چندتا دل شكسته ايد ؟ چند تا دل شاد كرده ايد؟ خدا چقدر مارا مي شناسد ؟ نمي دانم ... حالا فرصتي است كه نتيجه اين خود شناسي را مقابلتان بگذاريد وبه خدا فكر كنيد و به رضايت او... . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 8:57
|
|
||